۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

مرگ بر ولنتاین؛ سوگ‌نامه‌ای برای فرهنگ

یک سال پیش بود گمانم که دولت کانادا جشن نوروز ایرانی را جشن ملی اعلام کرد. خاطرم هست که چطور هر کس به خودش درودها می‌فرستاد که این است فرهنگ پربار ایرانی! راستی که فرهنگ عالم‌گیرما تا کجاها که نافذ نیست!
کم شنیدم که کسی از بزرگی آن فرهنگی بگوید که به روی سنت باستانی اهل کشوری فرسنگ‌ها دورتر آغوش گشوده است.
همان روزها بود که شرمگنانه یاد کردم از روزهایی که از دیدن درخت‌های کریسمس پشت ویترین مغازه‌ها دندان به دندان می‌فشردم و "بی‌وطن‌ها" را نکوهش می‌کردم که دل به بیگانه داده‌اند و آیین نیاکان از یاد برده‌اند. نگاه‌های تحقیرآمیزم در خاطر آمد به جوان‌هایی که هدیه‌های سرخرفام ولنتاین‌شان در دست به سوی محبوب‌ها و محبوبه‌هاشان می‌شتافتند و "بی‌بته‌ها" خبرنداشتند که ما خودمان قرن‌ها پیش از ولنتاین غربی‌ها "اسپندارمذگان" داشته‌ایم؛ و زیر نگاه‌های تحقیرآمیز خودم خرد شدم.
راستی بزرگی فرهنگ‌ها به چیست؟
به اسپندارمذگان البته مفتخر باید بود. چرا که نه؟ این ملت ماست که پیش از همگان و بیش از همگان زن را، عشق را و لطافت را ستود. ولی آیا ما به پاس عشق سرتاسر تاریخ را به دنبال اسپندارمذگان‌مان گشته‌ایم یا به امید بیرون کشیدن چیزی از صندوقچه‌ی گوهرهای ازیادرفته‌مان که همآورد آیین لطیف عشق‌ستایی باشد تا مگر حس حقیر خود بیش بینی‌مان زخم برندارد؟
اسپندارمذگان اگر جشن‌ماست مبارک ما! به وقت خویش گرامی بداریمش.
حالیا "ولنتاین" بر عشق‌ورزان جهان شادباد!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر